‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرام بيضايي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهرام بيضايي. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه

دژ پنهان (به‌مناسبت دنيا آمدن بهرام بيضايي در 5 دي 1317)

از روزهاي آخر آذر به‌خاطرم سپرده بودم كه به‌مناسبت زادروز بهرام بيضايي چيزكي بنويسم، كه نشد. روز 5 دي دوست نازنين سال‌هاي درازم يادي كرد از ايشان و اين‌كه آيا براي سالروز تولد استاد چيزي نمي‌نويسي؟ دير شده بود و من مي‌خواستم نوشته‌ام فكرشده و حساب‌شده باشد،‌از اين‌رو تصميم گرفتم تا از 5 دي فاصله‌ي زيادي نگرفتيم، يادداشتي كه چند سال قبل در هفته‌نامه‌ي سينماي‌نو (شماره‌ي 8، دي 1380) نوشته بودم اينجا تكرار كنم كه اگر عمري بود، در سالِ پيشِ‌رو جبران كنم:

«فرانك كاپرا» فيلمي دارد به‌نام «افق گمشده» (1937) كه در آن هواپيمايي در كوهستان پُربرفي در تبت سقوط مي‌كند و سرنشينان زنده مانده‌ي آن گم مي‌شوند. آن‌ها در تلاش براي نجاتشان، در دل كوهستانِ پُربرف سر از شهري آرماني در مي‌آورند و در جمع كوچك مردم آن‌جا با راهبي خردمند روبه‌رو مي‌شوند كه دانش و تجربه‌ي بشري را به‌ياري واژه‌ها در كام گمگشتگانِ پيروزبخت مي‌ريزد.
عده‌اي اين بخت بلند را دارند كه شهر و خردمندِ سَخي را بيابند و عده‌ي بيشتري از اين بخت‌ياري بي‌نصيب‌اند. اما ما را چه مي‌شود كه بر خردمند اين دژ چشم مي‌بنديم، بر او كج مي‌شويم، راه بر او تنگ مي‌كنيم و مي‌بنديم؟
.


آيا زادروز بهرام بيضايي خجسته است؟ بنگريم به آن‌چه در در پنج دهه‌ي گذشته، عموماً، سه دهه‌ي گذشته، خصوصاً، و در سه سال اخير، خاصه‌تر، بر او گذشته. كدام‌يك از ما مخاطب‌ها و دوستداران او مي‌توانيم فاصله‌ي ده‌ساله‌ي بين دو فيلم‌اش را به نُه سال برسانيم؟ كدام مي‌توانيم گامي برداريم تا او بتواند در شرايطي كم‌تر غيرانساني كار كند؟ كدام؟ اما اميدبخش آن است كه بيضايي را حلقه‌ي بسيار وسيع و بسيار پُرشماري از مخاطبانش احاطه كرده‌اند، نه آنان كه بر دانش تيغ مي‌كشند و به گردشِ آن، تيزش ميكنند.
سال 1378 بود كه در روزنامه‌ي زنده‌ياد «عصر آزادگان» با مطالبي از حميد امجد و محمد رحمانيان و زاون قوكاسيان و نگارنده، سال‌روز تولد بيضايي بزرگ داشته شد. از آن روز تا به امروز امكان كار كردن بيضايي يأس‌آورتر، تاريك‌تر و غيرانساني‌تر شده. اگر گردش روز و شب بر همين چرخ بگردد، اميدوارم در هيچ مطبوعه‌اي 5 دي به‌ياد نماند تا مظنه‌اي نباشد براي فرداي تباه شده، چه سود؟


پي‌نوشت: حالا به‌نظرم هرطور كه هست بايد 5 دي و 5 دي‌هامان به‌يادمان بماند و بزرگ داشته شود تا از رهگذر آن نيرو بگيريم و تاب بياوريم.

شتاب كن بندار؛ شتاب- در اين كارنامه كه مي‌كني! («كارنامه‌ي بندار بيدخش» ِ بهرام بيضايي و سرزنش ايرانيان به بي‌دانشي و دانش‌ستيزي*)

«كارنامه‌ي بندار بيدخش» نوشته‌ي بزرگ و درخشان بهرام بيضايي، نوشته‌يي‌ست در ستايشِ دانش و گُواهي بر دانش‌دوستي و دانش‌مندي ايرانيان، گُواهي از بزرگ‌داشتنِ دانش در چشم ايرانيان، در همان حال گزارشي‌ست از دانش‌ستيزي شهرياران، سركوب و سرزنش دانش‌مندان و بهره‌ي شوم بردن از دستاورد دانشِ همو كه اكنون در «رويينه‌دژ» ساخته‌ي خود گرفتار است.
بندار بيدخش: «آه رويينه‌دژ كه خود ساختمت و اكنون زندانيِ توام، مرا به درودي درياب!»
هنرمندان فرزند زمان خويش بودن را بيشتر خويشِ هنرمندانِ نامي به «متعهد» مي‌دانند و بر خود كوچكي مي‌دانند دمخور شدن با گرفت‌وگيرِ كارِ روزگار. هنري آفريدن كه به چارچوب امروز بسته نباشد آرزوي هر هنرمندي‌ست، بااين‌همه، بهرام بيضايي بي‌اين‌كه از فرزنديِ زمان خويش روگردان باشد –يا نباشد- و مانايي هنرش را به پيوستگي داستان آن به امروز بداند، كاري كرده كارستان! و رگِ روزگار خويش بر دست داشته و خود را فرمان‌بر از وجدان بيدار خود ديده كه «كارنامه‌ي بندار بيدخش» را پس از سي‌وچهار سال بودن در اندازه‌ي داستاني خام و ناتمام، بپرورد و از تنور، پخته‌اش را بيرون بياورد و بر دور و نزديك بخواند: «داستان اين جام بر پوست بنويس و بر مردمان بخوان؛ تا نگويند ما اين دانش نداشتيم!»

«بندار بيدخش» را من «بهرام بيضايي» پنداشتم؛ نشاني پيدا و پنهان از بازگويي سرْنام كوچك و بزرگ در هردو نام، و او خود نمونه‌ي يكّه‌يي‌ست از آن‌چه جمشيد جم با بندار بيدخش كرد كه ديگران با او مي‌كنند. كه بندار زير نگاه جم بود در جامي كه خود براي او ساخته بود و اكنون جامِ‌جم افزاري‌ست تبه‌كار و هراس‌آور. «بِهِل دانش بميرد آنجا كه در پنجه‌ي مرگ‌انديشان است و سودهاي آن همه بر زيان مي‌كنند.» و در تيزبيني بيضايي همين بس كه هراسان است از به‌كار گيري تيغ دولبه‌يي كه بزرگش مي‌دارد و «كارنامه‌ي بندار بيدخش» كران‌تاكران در بزرگداشت آن است؛ و او «كارنامه‌ي بندار بيدخش» را نوشت در بزرگداشتِ دانش‌دوستي و دانش‌خواهيِ ايرانيان و خود هراسان از سودي كه از دانش برده مي‌شود.

* به اعتقاد كارشناسان، ايران هنوز به مرحله توليد علم نرسيده است. (اعتماد ملي، 8 آبان 1387، ص13)