سه‌شنبه

اگر... دارید یا ندارید! (در باب انتخابات، رأی دادن یا ندادن)

.
اگر سری، همسری، دوست‌دختری، خواهری، مادری يا دختری ندارید كه به‌خاطر تارهای موی بیرون از روسری و عرض روسری و طول مانتو، از ترس جلب و دستگیر شدن به‌دست گشت ارتقاء امنیت اجتماعی، با وحشت پا از خانه بیرون بگذارند...
اگر پدری، پسری، شوهری، دوست‌پسری، برادری و يا كسی را ندارید كه به‌خاطر اتو بودن موی سر و رنگ و فرم لباس و زیورآلاتشان از انتظامات و گشت یادشده تذكر بگیرند و یا با پس‌گردنی به خود آیند...
اگر دختر یا پسری جوان ندارید یا خواهر و برادر و همسایه‌تان چنین بچه‌هایی ندارند كه در دوستی با جنس مخالف‌شان مورد سرزنش و توبیخ آمرین و ناهیان قرار بگیرند و تحقير شوند و با لگد به پهلوشان سوار ماشین مربوطه بشوند...
اگر در خانواده و بستگان‌تان نوجوان مجرمی نيست كه منتظر حكم اعدام باشد...
اگر دانشجویی ندارید كه دست‌وبالش در زدوخورد بشكند و سر از انفرادی در ناكجاآباد در بیاورد و نشان به ستاره بگیرد...
اگر مطبوعاتی نیستید و در میان نزدیكان‌تان كسی را نمی‌شناسید كه روزنامه‌نگار و مطبوعاتی باشد و روزی كه از سر كار به خانه باز می‌گردد نداند كه آیا فردا هم سر كار خواهد رفت یا این‌كه روزنامه‌ی تا دیروز فعال به امری و دستوری امروز توقیف شده و او بیكار...
اگر كاسب یا بازرگان یا كارخانه‌دار و یا تولید‌كننده نیستید و دوستی و آشنایی هم ندارید كه باشد، كه با اهمال‌كاری و بی‌تدبیری و اشتباهات كلان مسئولان ورشكسته شده باشد...
اگر اهل هنر نیستید كه نمایشگاه عكس و یا نقاشی‌تان با دلایلی حیرت‌آور غیرمجاز شمرده شده باشد و يا كتاب‌تان در وزارت ارشاد غیر قابل چاپ اعلام شده باشد و به جرم نوشتن داستان به دادگاه فراخوانده شده باشيد...
اگر پس از سال‌ها رویاپردازی چند سال قبل صاحبِ خانه شده‌اید و جزو آن دسته از رویاپردازان سيه‌روز نیستید كه در دوسه سال اخیر به دلیل رشد نجومی قیمت خانه از خانه‌دار شدن سرخورده و ناامید شده‌اند...
اگر به خارج از كشور سفر نكرده‌اید كه با سرافكندگی گذرنامه‌ی ایرانی‌تان را به مأموری ارائه كنید كه با سرزنش نگاهتان می‌كند...
اگر شاغل دیروز و بیكار امروز نیستید...
اگر در برابر خواسته‌ی به‌حق كسانی كه مسئولیت نگهداری از آن‌ها را دارید قرار نگرفته‌اید كه ناتوان از برآورده كردن آن خواسته‌ها باشید...
.
.
.
اگر سفره‌تان اَطعمه و اَشربه داشته و ناتوان از سیر كردن شكم افراد تحت تَكَفّل‌تان نبوده‌اید...
اگر از شنيدن دروغ‌هاي بی‌پايان به‌اسم راست‌های هميشگی خسته نشده‌ايد...
اگر به زندگی خصوصی‌تان سرك كشيده نمی‌شود...
اگر توانسته‌اند تشكّلی شكل بدهيد و تحت یك نهاد غیردولتی فعالیت اجتماعی بكنید...
اگر آزادی‌های حداقلی اجتماعی را نصیب برده‌اید...
اگر در خواب‌وخیال دیده‌اید فعالیت سیاسی بدون هزینه‌ی خارج از تصوّر را...
اگر شب‌ها بيخوابی به سراغتان نمی‌آيد كه آينده‌ی كشورم چه می‌شود، آيا از لبه‌ی پرتگاهی كه ايستاده پرشی آزاد خواهد كرد يا قدم به عقب خواهد گذاشت...
دست‌كم به‌خاطر فرزندان‌مان، به‌خاطر فرزندان سرزمین‌مان، به‌خاطر سرزمین‌مان، به‌خاطر خودمان، به‌خاطر فردایی نيمه تاريك و پس‌فردایی -شايد- نيمه‌روشن، قدمی برداریم و رأی‌ای در صندوق بیندازیم* با این امید كه در آینده –آینده‌ای نه‌چندان نزدیك– نهادهای مدنی پا بگیرند و قوّت بگیرند و از آن طریق به خواسته‌های بدیهی ِ انسانی و اجتماعی دست پیدا كنیم، كه این تنها راه دست یافتن به حقوق اوّلیّه، طبيعی و ضروری‌مان است. راه میان‌بری وجود ندارد، هیچ لقمه‌ی آماده‌ای برای بلعیدن نیست و راه‌های خشونت‌آمیز و خونین راه به جایی نمی‌برند...
هیچ نكردن –تحریم انتخابات– زمانی كارساز است كه احزاب سیاسی فعال باشند و تحریم حزبی تأثیر داشته باشد. با هیچ‌كردن نمی‌توان كاری كرد.

* در اين مرحله رأی دادن به آقای موسوی و يا آقای كرّوبی تفاوت چندانی ندارد، حتا رأی دادن به آقای رضايی (كه رأی آقای احمدی‌نژاد را كم می‌كند) هم بهتر از تحريم است. (ببينيد كار به كجا كشيده!)

چهارشنبه

منْ منم-من!* (درباب توهّم در آدم متوهّم و به‌خود آمدنِ به‌موقع یا بی‌موقع، با نگاهی به فیلم «هرچه سخت‌تر زمین می‌خورند»)

.
.«هرچه سخت‌تر زمین می‌خورند» ([بدجوری زمین می‌خورند] The Harder They Fall، مارك رابسن،1956) در دنیای روابط پشت پرده‌ی مشت‌زنی ِ حرفه‌ای می‌گذرد، در دنیای فاسدِ برد و باخت‌های ازپیش تعیین شده، دنیایی كه مشت‌زن‌های جوان می‌آیند و یكچند می‌برند یا می‌بازند و ویران شده و زمین‌خورده آن را ترك می‌كنند.
در این دنیا، جوان آرژانتینی ِ غول‌پیكر و بی‌خبر از حقه‌بازی این دنیا (تورو مورنو) پدیدار می‌شود كه هركس با نگاه كردن به هيكل ِ او وحشت می‌كند و جا می‌زند.
او به‌كمك كسانی كه دنیای زیرزمینی و پشت‌پرده‌ی مشت‌زنی را هدایت و مسابقات را برگزار می‌كنند، راه آسفالته‌ی پیشرفت را طی می‌كند و در بیست‌وپنج مسابقه، پشتِ سر ِهم، تك‌تكِ حریفانش را ناك‌داون می‌كند و در مسابقه‌ی بیست‌وششم باعث مرگِ حریفش (گاس دَندی) می‌شود، حال، تنها یك مسابقه باقی مانده تا قهرمان سنگین وزن آمریكا و مدعی قهرمانی جهان بشود، اما از این كه باعث مرگ حریفِ خود شده احساس گناه می‌كند و درهم شكسته است و حاضر به انجام مسابقه‌ی آخر نیست. هرچه با او حرف می‌زنند نمی‌توانند متقاعدش كنند. او همچنان در عذاب وجدان ِ كشتن ِ حریفش است، اما... مسابقه باید برگزار شود و هیچ‌كس با این موضوع نمی‌تواند شوخی بكند. حالا ادی** (همفری بوگارت) كه مورد اعتماد تورو است، می‌آید تا او را متقاعد كند. ادی می‌گوید كه تو باعث مرگ گاس نشده‌ای، چون تو اصلاً مشت‌زن نیستی، یك مشت‌زنِ تازه‌كار ِ ناشی هم می‌تواند تو را بزند. تورو برافروخته و توهین شده ادعا می‌كند كه قهرمان است و ادی حق ندارد این حرف را به او بزند و می‌خواهد ادی را از اتاقش بیرون كند و از شدت ناراحتی حتا نمی‌تواند به این حرفِ یاوه بخندد. ادی می‌گوید: «باورت نمی‌شه؟» آن‌موقع است كه جورج، یار تمرینی ِ تورو، را صدا می‌كند و جورج كه دو برابر ِ سنّ تورو و نصفِ هیكل او را دارد، با یك مشتِ نه‌چندان قوی تورو را نقش زمین می‌كند و اینجاست كه تورو ناباورانه از توهّم ِ قهرمانی در می‌آید و... زمین می‌خورد.
.
ادی(همفری بوگارت)
ادی به‌همراه قهرمان آسيب‌پذير ِ توخالی و مُتوهّم و كارچاق‌كن‌اش.
.

كارناوال تبليغاتی قهرمان توخالی، همچون تبليغات انتخاباتی

.همه این اقبال را ندارند كه به‌موقع از توهّم در بیایند و توانایی و یا ناتوانی واقعی خود را بشناسند، و همه‌ی اطرافیان آدم متوهّم هم چنین بلندبخت نیستند كه از سوی آدم متوهّم آسیب نبینند و به دردسر نیفتند. اما آیا باید با یك مشت او را به‌خود آورد؟ در دنیای مشت‌زنی به‌نظر می‌رسد كه این راهكاری مؤثر است، اما در دنیای واقعی، دنیای هرروزه‌ی همگانی، در اجتماع، چه؟ آنجا چه‌طور باید متوهّم را به‌خود آورد تا دست از سر ِ بنى‌‌آدم بردارد؟ آیا راهی هست كه دستِ او از آزار دادنِ دیگران كوتاه شود و از امكاناتی كه چنین آزاری را باعث می‌شود بی‌نصیب بماند؟

22/3/88


* كلام ِ جمشيد جم ِ تَوَهُّم‌زده، در معرفی لياقت‌ها و قابليت‌های خود به همگان و به بندار بيدخش ِ ناپيدا، در: كارنامه‌ی بندار بيدخش، اثر بهرام بيضايی.
** ادی، ورزشی‌نویس ِ باشرف و درست‌كار دیروز و (از سر ِ بی‌پولی) نویسنده‌ی قلم‌به‌مزد امروز است كه دستِ آخر سر ِ همین پروژه‌ی قهرمان‌سازی قلابی زمین می‌خورد. او تنها كس از جمع زمین‌خورده‌هاست كه پا می‌شود و حیثیت ازدست رفته‌ی خودش را باز می‌یابد و با نوشتن ماجرای این رسوایی (به‌نام «هرچه سخت‌تر زمین می‌خورند») به قلم ِ شریف خود باز می‌گردد و باعث زمین خوردن همه، مخصوصاً نیك بنكو (راد استایگر) می‌شود.

پنجشنبه

همه می‌خوانِت... همه می‌گن تو از غیب اومدی! (درباب دل بستن به مردم و دل‌بریدن از آن‌ها و شاید باز دل‌بستن به‌شان)


زارممد (زائرمحمد) مرد میانسالِ نخراشیده، كه قوی‌هیكل است، كه كارآزموده است، كه نجیب است، كه توی كشتی انگلیسی‌ها آشپزی كرده، كه در ركاب رییسعلی دلواری با دشمن جنگیده، كه... حالا آبرو و حیثیت و كار و مالش افتاده دست عده‌ای قلدر ِ زبان‌نفهم كه قدرت انجام هر كاری را دارند و هیچ‌رقم اهل راه آمدن با این پاپتی نیستند.
زارممد همه‌ی دارایی‌ش را كه از چاه كندن و جو فروختن و سكّان‌بانی و آهنگری و آشپزی و هزار كار دیگر جمع كرده و به دوهزار تومان رسانده و پیش امام-جمعه برده و او دویست‌وپنجاه تومانش را برداشته و حلالش كرده، زائر به كربلا مشرف شده و بقیه‌اش را هم كه «هزار سكه‌ی صاحبقرانی» بوده، تقدیم ِ حضور این‌ها كرده تا در معامله، سودِ شرعی به او بدهند، اما حتا قرانی از پول خودش را هم پس نمی‌دهند، سود پیشكش! «حاضر شدم هزار تومنو به سیصد تومن صلح كنم، نشد، گفتم اصل و فرعو روزی دوقران بدین تموم بشه، ندادن!»*
.
صادق چوبك

همه‌ی مردم از وضعیت زائر باخبرند. او بیش از زیان مالی از رسوایی و بی‌حیثیتی است كه خواروخفیف شده و هركه از گردِ راه می‌رسد خواری او را دوبامپی می‌زند توی سرش. مردم به او نیش می‌زنند، مردم با او همدلی نمی‌كنند، مردم تحقیرش می‌كنند، وقتی می‌خواهد گاو رمیده و دیوانه‌ی سكینه را سَر ببُرّد و حلال كند، سكینه بُراق می‌شود كه «تو اگه مردی برو سراغ بندریا كه ذلیلت كردن! اونا پولت خوردن تو زورت سر گاو مو در میاری؟! برو پی كارت!» مردم می‌گویند كه سر ِ جاش بنشیند، وقتی برای بار آخر می‌رود ادعای طلبش را بكند یكی كه دم در نشسته می‌گوید «خودتو ریشخند مردم نكن!» مردم، كه انگار اصلاً درد او را نمی‌فهمند می‌گویند همین است كه هست. كماج‌فروش به زائر ِ طاغی كه مسلح شده و پا در راهِ بی‌برگشت گذاشته می‌گوید:
«بُگُمت! این آ كِریم آدِم ِ بی‌غیر ِتیه‌ها! همه‌ی بوشهری‌ها اینجوری نیستن... زائر، آدِمِ وافوری غیرت نِداره. اون شیخ ابوتراب هم سر ِ همین كار ِ تو خیلی زمین خورد، دیگه هیشكی پیشش نمی‌ره، كاری به‌اش رجوع نمی‌كنن، همه‌ی خلق بوشهر می‌دونن چی سر تو اومده، مردم همه كارشونو می‌برن پیش آ سِد ممدلی كازرونی، اون آدم خوبیه، مردم بهش اطمینان دارن، كارش به‌حَقّه!»
«نه اوستا! مردم هنوز هم كارشونو می‌برن پیش همینا، تو این جماعت از این غیرتا پیدا نمی‌شه!»
.
نه اوستا! مردم هنوز هم كارشونو می‌برن پیش همینا،
تو این جماعت از این غیرتا پیدا نمی‌شه!

زارممد دیگر مثل قبل با احتیاط و با صدای لرزان حرف نمی‌زند، دیگر خوار و حقیر نیست، حرفش را باصدای رسا و قوی می‌گوید. وقتی مردم را به بی‌غیرتی متهم می‌كند، تكه‌ی باقی‌مانده از كماج را پرت می‌كند توی كفه‌ی ترازو و پا می‌شود كه برود، در جواب كماج‌فروش كه مستأصل و منفعل از او می‌خواهد كین‌خواهی و حق‌طلبی‌اش را به تیغ مشهوری در گذشته‌های بسیار دور حواله كند، می‌گوید: «مَ خودُم چِمَه؟!»
.
اسماعیل: همه می‌خوانِت، همه می‌گن تو از غیب اومدی!

هملُقمه شدن با كسی كه چِلوش دم كشیده و روغن خورشش در آمده، آسان است، اما چند نفر می‌توانند دست به كار ِ بار گذاشتن ِ غذایی لذیذ و پُركار و پُردردسر و پُرخطر بشوند؟ همین مردم كه زارممدِ بخت‌برگشته را خفیف و ذلیل می‌كردند و با او به توپ‌وتَشَر حرف می‌زدند همین كه تیر ِ زائر بر قلب یكی از مفت‌خورهای نم‌پس‌نده می‌نشیند، نام جدیدش میدهند كه: «نگو زار ممد، بگو شیرممد!» و اسماعیل ساده‌دل و ازخودبی‌خود شده از دیدن این دلاور، با چشمانی بَرّاق از هیجان می‌گوید: «همه می‌خوانِت، همه می‌گن تو از غیب اومدی!» و همگان با او در غذای تندی كه بار گذاشته هملُقمه می‌شوند. چه‌باك؟! بشوند! حالا كه چرخ گاری زارممد به‌راه افتاده چه شكایت كه آن‌ها هم سوارش بشوند و در غذاش با او سهیم شوند؟ مگر نه‌این‌كه آن‌ها هم باید به این غذا نمك بپاشند و شاید نمك به زخم ناسور ِ دست‌های پینه‌بسته‌شان بخورد و بسوزاند، آن‌موقع است كه باید پیاده شوند و گاری را هُل بدهند تا سرعت بگیرد!
.

* من گفت‌وگوهای فیلم را مبنا قرار داده‌ام، نقل گفت‌وگوهای كتاب سربربادده است، اما با گفت‌وگوهای فیلم می‌توان راه آمد.

مسئولیت این كار با منه، تو كاریت نباشه! (درباب مسئولیت آدم مسئولیت‌فهم و مسئولیت‌پذیر كه مسئولیت‌فهم و مسئولیت‌پذیر نیست)

در صفحه‌ی شناسنامه‌ی مجله‌های بسیاری جمله‌یی شبیه به این می‌خوانیم: «مقالات ارائه شده منعكس كننده‌ی دیدگاه نویسنده‌ی آن است و نه ضرورتاً دیدگاه نشریه» تنها موردی كه به‌یاد دارم چنین نكرده، بلكه بدلش را زده، نشریه‌ی بسیار نخبه‌پسند و مؤثر دهه‌های 30، 40 و 50، «اندیشه و هنر» است (كه در سال‌های اخیر نیز تك‌مضراب‌های نواخته و شماره‌هایی با فاصله‌ی زمانی بسیار نامنظم در آورده است.) در صفحه‌ی شناسنامه‌ی آن چنین آمده: «... با چاپ هر نوشته مسئولیتی پذیرفته‌ایم همانند نویسنده و همگام با او.»

***

در اخبار شنیديم كه وقتی قطاری در ژاپن از خط خارج شد و عده‌ای از مسافرانش كشته شدند، وزیر راه استعفا كرد، وزیری كه شاید اصلاً از وجود آن خط و قطار خبر نداشته، اما مسئولیت آن با او بوده، پس، وقتی اتفاقی می‌افتد مسئول‌بودن ِ او حكم می‌كند كه اقدامی بكند، اقدامی مسئولانه.
وقتی هواپیمای تك‌موتوره (يا شاید بدون موتور، شناختی ندارم) جوانی اهل اسكاندیناوی در میدان سرخ مسكو بر زمین نشست، همان روز وزیر اطلاعات (و نه وزیر راه، كه این به امنیت كشور مربوط بوده) استعفایش را روی میز گورباچف گذاشت.
وقتی لیونل ژوسپن ِ سوسیالیست (نخست‌وزير ِ شیراك در دوره‌ی اول ریاست جمهوری او) در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه حتا از ژان‌ماری لوپَن ِ راستِ افراطی ِ خطرناك هم عقب افتاد، از كميته‌ی مركزی حزب سوسیالیست استعفا كرد و گفت كه از سیاست فاصله می‌گیرد، كه گرفت.
آیا این استعفا كردن‌ها یعنی مسئولیت‌پذیری؟ آیا كسی كه مسئول انجام كاری است، اگر در انجام آن كار قصوری پیش بیاید باید استعفا كند و برود؟
اگر قصوری كرده باشد یا عمدی مرتكب شده باشد و یا تصمیم اشتباهش باعث این پیش‌آمد شده باشد كه –اصلاً– باید دادگاهی بشود، اما اگر چنین نباشد و دخالتی در وقوع آن واقعه نداشته باشد، دادن ِ استعفا‌نامه ضروری است.


اگر به‌جای سرك كشیدن به سرزمین‌های دیگر سرمان به زندگی خودمان باشد چه می‌بینیم؟
می‌بینیم كه وقتی عده‌ای از دختران دانش‌آموز ما در دریاچه‌ای وسط پایتخت غرق می‌شوند، آب‌ازآب تكان نمی‌خورد. (تلویزیونِ وظیفه‌شناس هم، چنان‌كه افتد و دانی، آن صحنه‌های تكان‌دهنده را چنان عریان و با بی‌رحمی نمایش داد كه مو بر تن آدمیان سیخ شد! چندتا از مهره‌های چرتكه را به‌سود خود انداختن به چه قیمت؟ پاره كردن روح و روانِ همگان؟) همه فقط ناراحت بودند. نه وزیر آموزش و پرورش پاسخگو بود و مسئولیت‌پذیر، نه رئیس اداره‌ی منطقه،‌نه حتا مدیر مدرسه، هیچ‌یك پاسخگو نبودند، انگار این حادثه‌ی هولناك در قلمرو مسئولیت كس دیگری افتاده بود.
وقتی به‌خاطر تعلل مدیران باشگاه استقلال در ارسال مدارك برای شركت در مسابقات جام باشگاه‌های آسیا بهAFC ، تیم استقلال از شركت در مسابقاتی كه برای رسیدن به آن بازیكنان و مربیان به‌طور مستقیم و مسئولان باشگاه و هواداران به‌طور غیرمستقیم جان كنده و خون‌دل خورده بودند، باز ماند، آب‌ازآب تكان نخورد و كسی جُل‌وپلاسش را جمع نكرد برود تا جایش را بدهد به كسی كه بداند AFC در اجرای مقررات شوخی ندارد كه با پرداخت جریمه بشود حلش كرد یا آن‌طور كه اینجا متداول است، با ریش‌سفیدی.
وقتی مهرزاد معدنچی هنوز فوروارد گلزنی نشده بود كه همه بخواهندش، در یكی از اولین بازی‌هاش برای پرسپولیس باعث باخت این تیم شد و چون بازنده صاحب ندارد همه به او حمله كردند و سعی كردند تنها مسبب باخت را ورود او به زمین بدانند، نه كوتاهی و بد بازی كردنِ تیمی را، حتا سرمربی ِ وقتِ تیم، علی پروین، هم، كه مسئول مستقیم بازی او در زمین بود جاخالی داد و گفت: «گفتن بفرستش تو زمین مام فرستادیم كه اینجوری شد!» صرف‌نظر از این كه كسی جرأت نداشت به آقای پروین چنین چیزی بگوید، برفرض كه حرف آقای پروین راست باشد، ایشان همین كه می‌پذیرند «مام فرستادیم» پس باید مسئولیت اشتباه خودشان را گردن بگیرند. (البته معدنچی شانس آورد كه آن شروع نامیمون باعث نابودیش نشد، اما منجر به پناه بردن ایشان به سرزمین تازه‌به‌دوران رسیده‌ها شد، به امارات!)
وقتی با صرف هزینه‌ی چندده میلیاردی (مبلغ دقیق آن هرگز معلوم نشد، هر كس حرف دیگری را تكذیب كرد) ورزشكاران تقریباً دست‌خالی از المپیك 2008 چین برگشتند، مقداری هیجان‌زدگی پیش آمد و تصمیم‌هایی گرفته شد اما... همه‌ی آن تصمیم‌ها و یقه‌ی مسئولان را گرفتن فراموش شد.وقتی... به‌نظرم ادامه دادن این سیاهه بی‌مورد است. هم سرعت تایپ كردن من اجازه‌ی تایپ چندین و چند صفحه را نمی‌دهد، هم هركس مقداری از این سیاهه را از بر است و چیزهایی هم می‌داند كه من نمی‌دانم، هم... اصلاً چه كاری است لیست كردنی چنین بالابلند و بی‌حاصل؟!

چهارشنبه

پذیرایی در جشن با خُرما (درباب نگاه كردن به كتاب از آن‌طرف)


سال‌ها قبل، در خیابان‌گردی‌های شهر شیراز، در خیابانی كه نامش را به‌یاد ندارم اما به‌نظرم خیابان مهمی بود، كتاب‌فروشی ِ بسیار عجیبی دیدم. عجیب بودنش از بیرون پیدا نبود، اما پا كه می‌گذاشتی تو عجیب بودن و خیلی عجیب بودنش آشكار و عیان می‌شد. بدون اما و اگر می‌گویم كه آن، عجیب‌ترین كتاب‌فروشی ِ جهان بود (خواهید دید!)
كتاب‌فروشی خیلی قدیمی بود و مثل نمونه‌های خودش به دیوارهاش قفسه بسته بود و قفسه‌ها پُر بود از كتاب، كتاب‌های زیاد، خیلی زیاد. اما، چه چیزی این‌جا را عجیب‌ترین كتاب‌فروشی دنیا می‌كرد؟ این: همه‌ی كتاب‌های توی قفسه‌ها از طرف بُرش چیده شده بودند، یعنی از طرفی كه وَرَقِشان می‌زنیم. هیچ‌یك از كتاب‌ها از طرف عَطف، طرفی كه كاغذها چسب خورده‌اند و صحافی شده‌اند، نبود و نمی‌شد فهمید با چه كتاب و كتاب‌هایی روبه‌روییم، مأیوس‌كننده‌تر این‌كه فروشنده، كه پیرمردی بی‌حوصله بود، نمی‌گذاشت سراغ كتابی را ازش بگیریم، كه اگر آن را داشت خدا می‌داند چه‌طوری باید پیداش می‌كرد، شاید دلیلش همین بود كه تا می‌گفتی مثلاً «تنگسیر» ِ چوبك را دارید؟ با دست اشاره‌ای به قفسه‌ها می‌كرد و می‌گفت: ببین پیداش می‌كنی یا نه!
هر سال كه به روزهای نمایشگاه كتاب تهران نزدیك می‌شویم یادِ آن عجیب‌ترین كتاب‌فروشی دنیا می‌افتم.
.
پی‌نوشت: اعتراف می‌كنم كه در فاصله‌ی بین دو نمایشگاه هم بارها یاد آن محل فرهنگی می‌افتم.

پنجشنبه

زن و بچّه (درباب خانواده شمردنِ زن وبچه، تحت مسئولیتِ مردی كه آن بالا نشسته است.)

.

زن و بچّه صِغاری بی‌دست‌وپا، بی‌اراده، بی‌عقل ِ رسا و بی‌سروزبانی هستند تحت امر و مسئولیت و اداره‌ی مردی عاقل و دانا و مسئولیت‌فهم و مدیر كه شوهر و پدر به‌ حساب می‌آید و جمع این سه، نهاد (یا تشكل و یا جمع ِ) خانواده را می‌سازد، نهادی كه مقدس شمرده می‌شود: نهاد مقدس خانواده. («مقدس» آن‌طور كه در «نهاد مقدس خانواده» است چیزی‌ست كه امروزه در موارد بسیاری می‌شنویم، جمله‌ی «فلانی قداست فوتبال ما را از بین برده است.» مشتی‌ست نمونه‌ی خروار. همین مانده بود فوتبال مقدس بشود.)
از مردان قشری و سنتی كه بگذریم در كلام بسیاری از مردان(و حتا زنان)ی كه اصلاً انتظارش نمی‌رود جمله‌هایی می‌شنویم شبیه به این: «آخه با این گرونی مردم چه‌طوری شیكم زن‌وبچه‌شونو سیر بكنن؟» (حتا زنان شاغل هم از این حرف‌ها می‌زنند.) در این جمله، كه كمتر كسی ممكن است نشنیده باشدش، حقیقت دردناكی نهفته است، نهفته كه نه، از فرط تكرار نامریی شده است، آن این‌كه: بازار كار و فعالیت معیشتی (یا غیر معیشتی) و مسئولیت اداره‌ی خانواده در دستان گاهی توانمند و گاه ناتوان مرد است و بس و اصلاً «مردم» بودن اعتبار و تشخص و هویتی است كه جامه‌ی آن را بر قامت پهلوانی مردان دوخته‌اند و زنان همچنان تنها زاینده و فزاینده‌ی جمعیت‌اند و نان‌خور مردان. (دوسه روز قبل، در قسمت پایانی سریال اشك‌ها و لبخند‌ها [ساخته شدن این سریال جذّاب و طنّاز توسط كارگردانی كه دائماً با ماورا و ماوراییان سروكار دارد خیلی عجیب است.] تازه‌عروسی كه تحصیلات دانشگاهی دارد در رشته‌ی ستاره‌شناسی، به همسر ِ یك‌لاقبای آسمان‌جُل و بی‌هنرش می‌گوید: یعنی اگه شب اومدی خونه و دیدی كه من همه‌ی وقتم رو صرف نگاه كردن به ستاره‌ها كرده‌ام و شام درست نكرده‌ام عصبانی نمی‌شی؟!») شرم‌آور است، واقعاً شرم‌آور است!
.

.خانواده‌ی ايرانی در كتاب درسی


حرف، در مورد قشری‌ها و سنتی‌ها نیست، كه ادعایی ندارند (برعكس، پا می‌فشرند بر «بنده‌منزل» و «آشپزخونه (یعنی همسرشان)») حرف درمورد كسانی‌ست كه خیال می‌كنند قبول داشتن حقوق زنان و احترام گذاشتن به این حقوق و –اولی‌تر- اقدام در جهت برابری حقوق این دو جنس خلاصه می‌شود در همكاری در انجام كارهای خانه. جمله‌ی طلایی، رهایی‌بخش و وجدان‌آسوده‌كن ِ «من توی كارای خونه به خانومم كمك می‌كنم!» ناظر بر همین عقیده است. از این «خانومم» نفرت‌انگیز كه بگذریم ( يك لقب رياكارانه، انگار آدم نیست و یك موقعیت مكانی است كه باید به آن اشاره كرد، مثل: اینی كه اینجا وایساده!) اغلب این آقایان راست هم می‌گویند، یعنی در انجام كارهای خانه به همسرشان كمك می‌كنند، اما نكته‌ی كلیدی اینجاست كه چرا ما مردها خیال می‌كنیم انجام كارهای خانه وظیفه‌ی همسر ماست و ما، در بهترین و فهیمانه‌ترین و بیناترین حالت، باید در انجام این «وظیفه» به او «كمك» كنیم و فخر هم بفروشیم؟ این وظیفه (در كنار وظیفه‌ی مادری كردن* و تربیت بچه) بر گردن ِ زن گذاشته شده و كار بیرون از خانه وظیفه‌ی خطیر مرد و پُرواضح است كه آن‌كه دارد كار می‌كند و در اجتماع رفت‌وآمد می‌كند و عقل و مغز و اعصابش با مردم و ابزار كار ارتباط و كشاكش دارد باتجربه‌تر، ورزیده‌تر، مفیدتر (با قید یك احتیاط، فهیم‌تر) و منطقاً از دنیای باورهای جاهلانه و خرافی دورتر خواهد بود. (این‌كه چرا نیروی كار بیرون از خانه‌ی ما، همچون خانه‌نشین‌های بطالت‌گذر، گوش شنوای قوی‌یی دارند برای شنیدن عقاید جاهلانه و خرافی، از عجایب است.)
اما، نه برادر، این‌طوری فقط وجدان چُرتی و گاه بیدار خودمان را التیام می‌دهیم و الّا با شُستن چند تكه ظرف و كشیدن جاروبرقی (كه اغلب با شكستن لیوان و نق‌زدن برای گیر كردن ِ سیم جاروبرقی همراه است) تغییری در وضعیت زنان پیش نمی‌آید و زنان نباید چشم امید به دستان ورزیده‌ی ما مردان داشته باشند. نه، از این آتش آبی برای شمایان گرم نمی‌شود.
این، به یك چوب راندنِ همه‌ی مردان نه عادلانه است و نه واقعیت دارد. مردانِ نه‌چندان پُرشماری در كار دشوار و خطرناك زنان برای دستیابی به حقوقشان آن‌ها را همرای می‌كنند و گاه از آنان جلو می‌زنند و زنان نه‌چندان كم‌شُماری هم هستند كه اگر دست به هیچ كاری نزنند زیان كم‌تری به همجنس‌های خودشان می‌رسانند. (به‌یاد داریم كه در رأی‌گیری برای لایحه‌ی ضدزن ِ «حمایت از خانواده»‌كه ازدواج مردان متأهل با زن یا زنانی دیگر را بدون اجازه از همسر اول** قانونی می‌كرد، چند تن از نمایندگان زن رأی موافق دادند.)

پی‌نوشت: وضعیت زنان مجرد ماهیتاً با متأهل‌ها یكی است. آن‌ها با برادر یا پدر (ویا هردو و اگر نبودند عمو و دایی كه هست و اگر آن‌ها هم نبودند بالاخره مردی پیدا خواهد شد برای «مهار» آن‌ها) سروكلّه می‌زنند و مردان ِ مَحْرَم ِ اطراف زنان مجرد بی‌رحم‌ترند، چراكه مسئولیت خطیر عفیف نگه داشتن آن‌ها نیز بر گردن‌شان است، اما مردان متأهل دست‌كم به خاطر چشمداشتی كه به «خدمات جنسی» از همسرشان دارند گاهی بی‌سروصدا جاروبرقی می‌زنند و مراقب‌اند كه ظرفی نشكنند!

نكته: چند سال قبل برنامه‌ای در رادیو پخش می‌شد (شاید هنوز هم پخش می‌شود) به‌نام «خانه و خانواده». تیتراژ این برنامه این‌طور بود: موسیقی متن، صدای زنی كه می‌گفت «خانه وُ...» بعد صدای مردی می‌آمد و با هم می‌گفتند «خانواده» نگاه ایدئولوژیك بسیار آشكار است، كه می‌گوید جایگاه زن كجاست و جایگاه مرد كجا.


* اغلبِ ما آدم‌ها، رفتار هریك ازهمنوعان‌مان راكه نمی‌پسندیم «حیوان» می‌دانیم‌اش، غافل از این‌كه جنس ِ نَر ِ اسب دریایی ِ نیم‌وجبی (با اسب آبی غول‌پیكر اشتباه نشود) یعنی یكی از همین «حیوان»ها، در دوره‌یی از باروری جنین، آن را در شكم خود نگه می‌دارد و در باروری محصول مشترك‌شان، در وظیفه‌ی واقعی جنس ماده، نقشی عملی و واقعی به‌عهده می‌گیرد.

** این‌هم یك شوخی دیگر! مردانِ زن‌دار، زن دوم و سوم‌شان را بدون اجازه‌ی همسر اول می‌گیرند و آب از آب هم تكان نمی‌خورد.

سه‌شنبه

مُردن به قطره (در باب فیلم «اعتصاب غذا»، بابی سندز و آن 9 نفر)

«فیلمی راجع‌به بابی سندز» این توضیح و پیش‌آگاهی تا چه میزان در دل شنونده جاذبه‌ای برای دیدن فیلم می‌آفریند؟ و تا چه میزان دافعه؟
برای مای سیاست‌زده و سیاست‌گریز و سیاست‌باخته، این توضیح –به‌زعم نگارنده- یادآور فیلم‌های شعاری و انقلابی‌ست راجع‌به چهره‌های شاخص و برجسته‌ی سیاسی در برهه‌ای تاریخی، كه در دل كمتر كسی شوق دیدن می‌آفریند، فیلم‌هایی با جانبداری تندوتیز از یك ایدئولوژی و یا تاختن به ایدئولوژی رقیب.
خوش‌تر آن است كه مخاطبِ این پیش‌آگاهی، به پیش‌فرض‌هاش بی‌اعتنا باشد و به‌پای دیدن این فیلم بنشیند تا با دیدنِ آن شاهد باشد كه چه‌طور می‌تواند فیلمی ساخته شود راجع‌به یك چهره‌ای انقلابی كه دست به كاری بسیار بزرگ زد (هرچند دلیل و انگیزه‌ی رفتن به استقبال این كار بزرگ و رنج بزرگ -كه لحظه‌به‌لحظه تحمل این رنج فرساینده محتاج ِ حفظ كردن انگیزه‌ای بسیار بزرگ و قوی است- به‌فرجام مطلوب نرسید و حكومت انگلیس هنوز آن‌ها را مشتی تروریست می‌داند و هنوز معتقد است كه در انگلیس زندانی سیاسی وجود ندارد*).
.
بابي سندز
.
ما، سال‌ها قبل (1981/1360)، نام بابی سندز را بسیار شنیدیم، بسیار بسیار، خیابانی در جایی بخصوص (جنب سفارت انگلیس) به‌نامش داریم، عكس و پوستر بسیاری در آن سال‌ها از او چاپ شد و نصب شد و ما دیدیم، در سخنرانی‌های آتشین، از هر ایدئولوژی، بارها نامش در كلام سخنران آمد، فیلم‌های بسیاری با محوریت مبارزان ایرلندی نشانمان دادند، شعر برایش سرودند**، و پس ‌از آن دیگر نامش را ندیدیم و نشنیدیم و نخواندیم مگر چندباری كه خیرش به عده‌ای می‌رسید. اما در آن سال‌ها، در آن سال‌های پرشور، حتا یك‌بار یك نفر نیامد بگوید كه بابی سندز در این كار بسیار بزرگ تنها نبوده*** و 9 نفر دیگر نیز همچون او دست به این كار بزرگ زدند و جان آن‌ها نیز به‌اندازه‌ی جان بابی ارزش و اهمیت داشته و آن‌ها هم مثل بابی در حفظ انگیزه‌ی خود در مدت اعتصاب‌غذا احتیاج به نیرویی بسیار زیاد داشتند، در مدتی كه لحظه‌به‌لحظه نیروی حیات خود را از دست می‌دادند، نیروی جسمی و نیروی روانی و نیروی حفظ تصمیمی چالش‌برانگیزشان را. رشته‌كوه قلّه می‌خواهد و مبارزه، قهرمان. شاید یك قهرمان مؤثرتر از چند قهرمان بود، شاید، و عدالت تاریخی مورد ادعا و مورد تأكید و تأیید همگان، همیشه خواهان ندارد! البته ارزش و اهمیت بابی سندز به‌عنوان شروع‌كننده‌یی كه تا آخر ایستاد (قبل از او چند نفر شروع كرده بودند اما در میانه‌ی را پا پَس كشیده بودند.) ارزش و اهمیت یكّه و یگانه‌ای دارد، اما این ارزش ویژه نباید باعث نادیده گرفتن سایرین باشد، كسانی كه كارشان به اندازه‌ی كار او اهمیت داشته و ادامه‌ی پروژه‌ی اعتصاب‌غذا باعث استحكام و تأثیرگذاری بیشتر كار بابی سندز شده است.
.


اعتصاب‌غذا از نمای اول و سكانس اول به مای تماشاگر می‌گوید كه برای فهم و شعور و درك ما از مدیوم سینما و اثر هنری و زیبایی‌شناسی ارزش و احترام قائل است و با زیاده‌گویی و عریان‌گویی قصد ندارد چیزی را حالی ِ ما بكند.
فیلم خشونت‌آمیز است، صحنه‌های شكنجه‌ی بسیاربسیار وحشیانه‌ی مأموران زندان عمیقاً تأثیرگذار است و با دیدن این شكنجه‌های تكان‌دهنده است كه مقاومت مبارزان چشم‌گیرتر و بزرگ‌تر می‌شود. این زندان انتهای جهان است، مگر در رؤیای بابی در پایانی فیلم كه در نوجوانی‌اش سر از جایی درمی‌آورد كه قبلاً گفته زیباترین جای ایرلند است و چهره‌ی رضایت‌مند او –آخرین نمایی كه او هنوز زنده است (كه در واقعیت مقارن است با ساعت یك و هفده دقیقه‌ی بامداد پنجم مِی 1981)- می‌گوید كه از كرده‌ی خود راضی بوده، حتا وقتی نشان چندانی از حیات در او دیده نمی‌شود) این زندان بسیار پُررعب و وحشت است (چه در سكوت‌های زیادش، چه در صداهای پژواك‌دارَش) و در آن مأمورانی كار می‌كنند كه آرامش‌بخش‌ترین لحظه‌شان موقعی است كه دارند دست‌های زخمی‌شان از كتك‌زدن زندانی‌ها را در آب ولرم استراحت می‌دهند.

.

.پدر مورَن (ليام كانينگهام) و بابي (مايكل فاسبندر)
.
.
.استيو مك‌كويين - كارگردان

.
برای سكانس گفت‌وگوی بسیار مفصل بابی و كشیش در دوسوی میز، كارگردان فیلم – استیو مك‌كویین- حتماً در مرحله‌ی نوشتن فیلمنامه باید نقشه‌ی بسیار خوبی براش كشیده باشد تا پای چنین خطری برود. فیلمی 96 دقیقه‌ای كه23 دقیق‌ی آن گفت‌وگویی دونفره است (نمای اول این سكانس 17 دقیقه طول می‌كشد.) این گفت‌وگوی ظاهراً آرام، درونی بسیار پرالتهاب دارد. بابی برنامه‌اش را برای اعتصاب‌غذای نامحدود و بازگشت‌ناپذیر اعلام می‌كند و كشیش نیز، همچنان كه انتظار می‌رود، سعی می‌كند از هر راهی كه ممكن است عقیده‌ی او را عوض كند، این ناشی از تفاوت بسیار عمیق دیدگاه این‌دو است كه هر دو به دنبال یك هدف‌اند، «هردو كاتولیك هستیم و هردو جمهوری‌خواه» ‌اما، راه این كجا و راه آن كجا!

بعدازتحریر: تهیه‌كننده اعتصاب‌غذا شبكه‌ی چهار تلویزیون دولتی انگلیس است، یعنی شبكه چهار تلویزیون دشمن بابی سندز، باور كنيد!
.

سه تن از رفتگان در اعتصاب غذا: بابي سندر، پتسي اوهارا، جو مك‌دانل


این هم نام و نشان 10نفر رفتگانِ در اعتصاب‌غذا و اطلاعات اولیه راجع‌به اعتصابشان (با سپاس از دوست نازنینم رامین مستقیم كه این اطلاعات را برایم دست‌وپا كرد.)


strike are as follows
Name Strike started Date of death Length of strike
Bobby Sands 1 March 5 May 66 days
Francis Hughes 15 March 12 May 59 days
Raymond McCreesh 22 March 21 May 61 days
Patsy O’Hara 22 March 21 May 61 days
Joe McDonnell 8 May 8 July 61 days
Martin Hurson 28 May 13 July 46 days
Kevin Lynch 23 May 1 August 71 days
Kieran Doherty 22 May 2 August 73 days
Thomas McElwee 8 June 8 August 62 days
Michael Devine 22 June 20 August 60 days

* ادعایی كه چندان بی‌راه نیست، از آنان اعمال تروریستی زیادی سر زده كه در جنگی نابرابر حق خودشان دانسته‌اند برای احقاق حقشان. صدای مارگارت تاچر در فیلم شنیده می‌شود كه: «ما موافق نیستیم كه حقوق سیاسی وجود دارد!» و «چیزی به‌نام جنایت سیاسی و بمب‌گذاری سیاسی و خشونت سیاسی وجود ندارد، تنها جنایت و بمب‌گذاری و خشونت وجود دارد!»

** شهادت شمع
(برای بابی ساندز)
قطره قطره مُردن
و شب جمع را به سحر آوردن
خاموشانه زیستن
روشنانه مردن
مردن با لبخند
و پایان بخشیدن به دودِ تردیدی تاریخی
«بودن یا نبودن»؟
سیاوُش كسرایی

*** این «حتا یك بار» ‌اغراق و مبالغه است، من به‌طور قطع نمی‌توانم چنین ادعایی بكنم اما این‌طور به‌نظرم می‌آید.